• کدخبر: 41199
  • تاریخ انتشار خبر: ۱۲:۱۸ ق.ظ - یکشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۲۵
  • چاپ خبر
برای قافله ای که در راه است؛

شهید شده ای، اما برگرد

شهید شده ای، جایی همین حوالی هستی، اما آمدنت به خانه قدری دیر شده. اگر همه قاصدک ها را حواله خانه ات کنی و برای دل های منتظر و چشم به راه بفرستی، فایده…

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی و اطلاع رسانی چادگان، یک بار دیگر میزبان شما خواهیم شد، روزهایی که نگاه ها منتظر آمدنتان است. وقتی شهید می شوی و بازنمی گردی، یک دنیا را چشم به راه خودت می کنی و صدای زنگ خانه می شود ضرب آهنگ قلب منتظر.

از قاصدکی که به پرواز درآمده تا صدای بال پرنده را نویدبخش آمدنت می کند آن که منتظر توست.

شهید شده ای، جایی همین حوالی هستی، اما آمدنت به خانه قدری دیر شده. اگر همه قاصدک ها را حواله خانه ات کنی و برای دل های منتظر و چشم به راه بفرستی، فایده ندارد باید خودت بیایی تا دل ها آرام بگیرد.

شهید شده ای، اما برگرد و نشانه ای از وجودت به چشم انتظارانت برسان. مادر دیگر طاقتش طاق شده. خواهر آرام و پنهانی بی آنکه مرغ عشق هایت بفهمند اشک می ریزد.

شهید شده ای، اما برگرد. بابا پشت پلک های پیر و خسته اش بغض دلمه کرده، انتظار از چشم هایش فریاد می کشد.

شهید شده ای، اما برگرد، زود هم برگرد. انتظار گوشه همه اتاق های خانه بق کرده و زل زده به چشم هایمان . دارد آمدنت دیر می شود.

چند روز، چند ماه، چند سال بعد …

شهید شده ای، سالهاست، انتظارت خیلی ها را با خود برد. برد تا شاید تو را پیدا کنند.
بابا رفته، دیگر تاب دیدن چشم های خیره انتظار را نداشت. دیگر طاقت نفس های به شماره افتاده مادر را نداشت.
اما مادر. بی جهت نیست که گفته اند بهشت ملک طلق مادران است، عجب مخلوقاتی هستند.

شهید شده ای برگرد، آمدنت دارد کم کم دیر می شود. نکند از کسی رنجیده ای که دل برگشتن نداری.
دلت از کداممان پر است؟ تو برگرد همه گلایه هایت را به جان می خرم. اصلا هر چه غصه به دلت گذاشته اند را برای من حواله کن.

شهید شده ای، اما برگرد.

 


آخر آدم شهید هم می شود، باید برگردد برای دل آنها که به انتظار نشسته اند. همین چند روز پیش که خبر آمدن شهید محمدی را بعد از ۲۵ روز از پیش عمه سادات دادند، پیش خود فکر کردم این ۲۵ روز چه قدر برای چشم انتظارانش دشوار گذشته و دشوارتر آمدن توست بعد از ۲۵ سال.

انگار مادر دیگر انتظارش هم فرق کرده. اوایل وقتی تازه شهید شده بودی انتظارش یک جور دیگر بود. شب ها بلند می شد نماز می خواند، قران را باز می کرد و با اشک آیاتی را تلاوت می کرد.

چند ماه گذشت باز شب ها بیدار می شد، قران و نمازش که تمام می شد، می رفت کنار حوض وسط حیاط، قدری به آب حوض که زیر تور سپید ماه می رقصید خیره می شد.

چند سالی که گذشت همه این کارها یک طرف، هر شب درب خانه را باز می کرد و قدری می ایستاد و نگاهی به انتهای کوچه می انداخت و کلماتی را زیر لب زمزمه می کرد و حالا اصلا فرق کرده، پیش از این اگر خواب به چشمانش می آمد، حالا دیگر از آن خواب هم خبری نیست، اصلا خواب از چشم هایش پر زده و رفته.

از تعداد چین های صورتش می توان فهمید که چقدر زندگی بعد از تو با چشم انتظاری برایش سخت شده، بابا که رفت سخت تر هم شد.
می دانم شهید شده ای، اما برگرد، برای هر چه که مانده ای از او دست بکش و برگرد. نمی خواهی دل مادر آرام گیرد.

من اصلا به روزگار و بدی اش کار ندارم، آن هم یکی است از غماش همین انتظار. اصلا همه شان از یک جنس هستند.
روزگار، انتظار، جدایی و گمنامی. من اصلا به هیچ کدامشان کار ندارم. من تنها تو را می شناسم که شهید شده ای.

همین که نام شهید می گیری، دیگر با هیچ چیز و هیچ کس قابل مقایسه نیستی ، فقط با خودت مقایسه می شوی و بس.
با خودت که خوبی ها در وجودت اوج گرفته.

شهید شده ای، می دانم، اما برگرد.

درج دیدگاه

اخرین اخبار